میخواستم ننویسم
تصمیم داشتم ننویسم از تئاتر ها در هرمزگان
چرا که یادداشت ها به جای برداشت صادقانه و سازنده،مغرضانه و تخريب کننده خوانده میشوند و منتقد و نویسنده ، دشمن خونی گروه تئاتر که در پایان بلاک یا آنفالو میشود.اما روح سرکش و نگاه نقادانه ام مانع بی تفاوتی و قلم زمین گذاشتن شده و امشب دوباره ترغیب به نوشتن شدم در دنیای خیال خیس…
علیرضا داوری قطعا میدانست که با خیال خیسش،چه تاثیری میتواند روی مخاطبش بگذارد و درست و دقیق و کجا با شلیک واژه ها به روح و قلب مخاطبینی که ممکن بود جنگ اهواز را ندیده باشند اما تصعید جانباختگان حادثه اسکله رجایی را دیدند، آنها را میخکوب به صحنه کند.مسیر تکرر تاریخ از میان رود کارون گذر کرد تا به دریای سرخ بندرعباس رسید.داوری شیفته ی رویه های بومی در نمایش است و همیشه خالق شخصیت هایی با هویت های بومی و محلی بوده که این بار هم مثل عدالت سه گانه اش قاسم گم شده بود و ما شاهد زجه های مادرقاسم بودیم.آثار علیرضا داوری عموما از یک اسلوب خاص در روایت تبعیت نمیکند اما در پایان با منطقی ترین شیوه مکتب ادبی روبرو میشویم که در هر بخش گره ای می اندازد و در بخش بعد آن گره را میگشاید.شخصیتها مدعی هستند که به امر واقع نزدیک هستند و خود را درگیر خیال و وهم نکردند.
همه ی ما ابتدا در یک گور دسته جمعی از مردمان خطه جنوب ایران قرار میگیریم و با خط سیر روایت ها با دود نارنجی به هوا پرتاب میشویم و در پایان قطره های اشک میشویم و میباریم.همیشه میگفتم اگر نور قرمز و آبی و پارچه سفید و چادر عربی را از تئاتریها بگیرند چه چیزی برای ارائه دارند؟اما این بار، تنها جایی بود که پارچه های بریده شده از سقف آویزان که نور آبی از پشت آنها میتابید و به زمین منعکس میشد و تصویر میله های زندان در اعماق دریا را منعکس میکرد، در درست ترین جای خود قرار داشت. زبان نمایش امروز ساده و محدود به کلمات نیست،امروزه زبان نمایش فراتر از واژگان در هر قالب خوانش پذیری نمود میکند و در این اثر واژگان بیان شده از سوی بازیگران به همان شکل ساده و همیشگی بیان میشود،از این منظر دیگر نمایش ها فوق العاده و شگفتی آفرین نیستند.آنها همان همیشگی ها هستند با کلماتی نامعلوم و ناموزون در ساختار زبانی مرسوم ما.
اما اگر با دقت بیشتری به شکل زبانی بازیگران بنگریم،در مییابیم زبان پنهان در قالب فرم و ساختار نمایشی یا چیدمان کارگردان در انتقال مفاهیم مد نظرش واجد نوعی زبان پیام رسان است که مخاطب را از وضعیت کنونی خویش آگاه میسازد.در خیال خیس اساسا بر مبنای زبان نمیتوان حتی خلاصه ای از داستان را بیان کرد،تصویری از تکرار که به نوعی از پوچی آوانگارد ما خبر میدهد.سه زن و دو مرد روی سنگ ریزه ها می ایستند و حرف میزنند و روایتگر قصه ی غصه هایشان هستند چیز ویژه ای ارائه نمیدهند اگرچه به شخصیت هایی اشاره دارند اما قرار نیست همه چیز روشن باشد…در این میان همه ی جنازه ها با جسم سالم که روایتگر استخوان پاره هایشان هستند با یک دود نارنجی و یک نریشن از صدای خودشان که در وهم به هوا میروند و کام مخاطب را تلخ و ابهام ها را بیشتر میکنند و مخاطب با آنها به هوا میرود.این زبان پنهان نمایش که ترکیبی از حرکت و گویش و میزانسن های ساده است به مخاطب میگوید با وضعیتی آشنا در دنیای امروز روبرو هستیم.دنیای مبهمی که در خیال خیس با کد های ناواضح به ما انتقال پیدا میکند. خیلی خوش شانس بودم که امشب شاهد دیدن بهترین بازی بازیگران این نمایش بودم که بیش از این اضافه گویی و حوصله سر بر است.
خسته نباشید خدمت تیم اجرایی نمایش خیال خیس
هانیه بانو حسن پور


